دخترک با چشم گریان به اینده مبهم خودش فکر میکرد...وسوسه شدم نامش را بپرسم؟و دلیل این اندیشه طولانی را.تلخ نگاهم کرد...مریم..انقدر دلش پر بودکه نیازی به پرسش نبود..از خودش گفت از نداشته هایش.حسرت ها و اکنون که جوان است..از مادر رنج کشیده اش..که چطور با مشقت بار زندگی را کشیده..از پدرش که به سختی اخرین حضورش را به یاد می اورد.ان هم در زمان خمار بودن که برای بردن پول می امده...وتلخی زندگی را...برایم گفت که پدرش به شدت اعتیاد داشته و مادر رنج کشیده بدون گرفتن طلاق وی را بزرگ کرد.اخر مادرش از بیوه شدن میترسد از نگاههای مردم....و تهمت ها..
حال با همه سختی ها بزرگ شده به قول مادرش خانم شده و مادرش با چه عشقی به او نگاه میکندو در عالم خیال دخترش را در لباس سفید عروس میبند اما.......
بغضش ترکید.گفت ۲۵ ساله است.پدرش را به خاطر نمیاورد ولی اکنون برای ازدواج فقط اجازه پدر لازم است.وپدر برای دادن اجازه از دخترش باج می خواهد..البته قانونگذاران ما به او گفتند میتواند از دادگاه اجازه بگیرد...انهم خواستگار را به دادگاه ببرد تا بعد مراحل قانونی وتشخیص اجازه صادر شود.
ولی مریم این راه را ۲بار رفته وخواستگارش با نگاه بدبینانه او را رها کرده اند.من به ذهنم رسید مگر قانونگذران مادر جامعه زندگی نمکنند؟مگر از عرف ما اطلاعی ندارنند؟
من نمیدانم مادر که با رنج کودک خود را بزرگ کرده...انموقع قاضی..قانون گذار کجا بوده اند؟
چرا قانون ما مادر را از یاد برده؟
مادر باز هم برای خوشبختی دخترش امده تلاش کند تا رضایت پدر را بخرد.میخواهد وام بگیرد.
